تبليغاتX
مجله ی کودکان - امروز مثل هميشه نيست !
مطالب متنوع
و همان جا ايستاد؛ اما به اندازه ي سه بار ناهار خوردن گذشت و آقاي خرمي مثل هميشه با يك بغل نان نيامد. در همين وقت گربه كوچولو پيدايش شد. هميشه وقتي شيرين غذا مي خورد او روي ايوان جلوي آشپز خانه مي آمد تا شيرين به او غذا بدهد. شيرين گفت: امروز از غذا خبري نيست؛ نه براي من و نه باري تو. و بعد آهي كشيد و گفت: هر روز وقتي به سراغ مشقهايم مي رفتم نوه ي مادر بزرگ طبقه ي دوم از راه مي رسيد. اگر كمي ديگر صبر كنم او حتما مي آيد و در را باز مي كند. و همان جا نشست. اما از نوه ي مادر بزرگ طبقه ي دوم هم خبري نشد. نه !  امروز مثل هميشه نبود. او همان پشت در نشست و آرام آرام نصف نان را خورد. كلاغي كه لانه اش درست رو به روي آشپز خانه بود٬ مرتب قار قار مي كرد. شيرين با خودش فكر كرد: حتما مي گويد كوفته قل قلي٬ كوفته قل قلي ....!  و خنديد. هوا سرد تر شده بود. شيرين دوست نداشت مادر او را پشت پنجره ببيند. عصر نزديك مي شد. چه روز عجيبي بود. هر روز تا اين وقت٬ چند نفر به خانه مي آمدند و مي رفتند. ديگر هم خسته شده بود و خوابش مي آمد. در همين وقت٬ كسي از پشت٬ چشم هايش را گرفت. شيرين كمي فكر كرد. دستي كه روي چشم هايش بود٬ مثل .... فرياد زد: پدر! گفتم ... گفتم كه امروز مثل هميشه نيست! هنوز پدر در را باز نكرده بود كه پروين خانم و آقاي خرمي هم رسيدند. آن ها ايستاده بودند و صحبت مي كردند كه نوه ي مادر بزرگ هم رسيد. بالاخره از پله ها بالا رفتند. وقتي وارد خانه شدند٬ شيرين كليدش را كنار ظرف غذايش پيدا كرد. پدر گفت: دارد عصر ميشود و تو هنوز ناهارت را نخورده اي !؟ شيرين خنديد و گفت: هميشه تا اين وقت مشقهايم را هم نوشته بودم و مي خواستم نان و پنير و چاي براي عصرانه ام بخورم٬ اما امروز كه مثل هميشه نيست ...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 20:32  توسط فاطمه حق پرست  |