تبليغاتX
مجله ی کودکان - هفت سین
مطالب متنوع

یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود.آخرین روز های فصل زمستان بود.آقا موشه شال و کلاه کرد تا از خانه بیرون برود.هفت تا بچه ی کوچولوی او کنار مادرشان ایستادند تا از پدر خدا حافظی کنند.خانم موشه کاغذی را به دست آقا موشه داد و گفت: فراموش نکنی همه ی هفت سین را بیاوری آن ها را نوشته ام: سیر سنجد سماق سمنو سبزه سیب و سکه. آقا موشه کاغذ را گرفت و آن را توی جیبش گذاشت. بچه ها را بوسید و رفت. پیدا کردن همه ی هفت سین برای آقا موشه کار سختی بود. اما برای عید نوروز باید سفره ی هفت سین چیده می شد. اقا موشه رفت و رفت تا به درخت سنجد رسید. خیلی خوش حال شد. با خودش گفت: اولین سین را پیدا کردم. پس شروع کرد به چیدن سنجد ها و جمع کردن آن ها توی کیسه اش. همین موقع صدای میو میوی پیشی را شنید. پیشی خیلی به او نزدیک بود. با چشم های درشت و سبیل های بلندش آماده بود تا بپرد و آقا موشه را بگیرد. آقا موشه پا به فرار گذاشت و پیشی هم دنبال او دوید. آقا موشه برو پیشی برو. کیسه ی سنجد سنگین بود ولی آقا موشه خیال نداشت آن را رها کند. او می دانست بچه هایش توی لانه منتظر هستند. پیشی خیلی تند می دوید. اقا موشه مجبور شد لا به لای بوته ها پنهان شود تا پیشی نتواند او را پیدا کند. آقا موشه پشت یک بوته نشست و از جایش تکان نخورد. پیشی همه جا را گشت اما آقا موشه را پیدا نکرد. هوا کم کم تاریک شد. پیشی بی حوصله و عصبانی به خانه بر گشت. آقا موشه کیسه ی سنجد ها را برداشت و به طرف لانه رفت. او خیلی غمگین بود. چون نتوانسته بود هفت سین را که خانم موشه گقته بود به خانه ببرد. خسته و ناراحت به لانه رسید. بچه ها و خانم موشه با خوشحالی در را برای او باز کردند. خانم موشه با مهربانی گفت: ما خوشحالیم که تو سالم و سلامت به خانه برگشتی. بعد سنجدها را از کیسه در آورد. آقا موشه هفت تا سنجد چیده بود. خانم موشه خندید و گفت: خب این هم هفت سین. بعد هفت تا سنجد را توی سفره ی عید گذاشت و همه با هم دور سفره ی هفت سین نشستند و عید نوروز را جشن گرفتند.

امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 12:55  توسط فاطمه حق پرست  |