
شامپانزه
شامپانزه ها و نژادهاي هم خانواده شان بونبو بيشتر به انسانها منسوبند تا به ديگر ميمونهاي بزرگ.
اجتماع شامپانزه ها از 20 تا 105 ميمون بزرگ است اما اعضاي گروه يا به تنهايي و يا در گروههاي كوچك به دنبال غذا مي گردند.
آنها روي زمين بين درختان و زير بوته ها، جايي كه تاريكي آنها را فرا ميگيرد حركت مي كنند.
جلسه آنها در گروههاي بزرگ براي سهيم شدن در منابع غذا مثل ميوه هاي يك درخت انجير است.
شامپانزه ها از ساقه گياهان ابزاري براي صيد ماهي براي موريانه ها و و چكش ها و سندانهايي براي شكستن ميوه هاي مغز دار (آجيل ها) درست مي كنند.
ويژگيهاي ظاهري:
يك ميمون متوسط با صورت آشنا، بيني كوچك و دهان بزرگ و گوشهايي بزرگ دستهاي دراز و انگشتان كشيده با شصت كوتاه.
قادر است با پاهايش به هر چيزي چنگ بزند و آن را محكم بگيرد.
دندانهايش از دندانهاي انسان بزرگتر است و پوشش بدنش معمولاً سياه رنگ و يا مي تواند قهوه اي باشد.
بلندي: در حال ايستاده قد حيوان از 44/91 و 16/10 سانتي متر تا 4/152 و 30/20 سانتي متري است و 66 تا 121 پوند وزن دارد.
دامنه گستردگي: نواحي غربي تا مركزي آفريقا.
نژاد هم خانواده: گوريل، اورانگوتان.
پانــدا
تا مدتي تصور بر اين بود كه پانداهاي بزرگ متعلق به خانواده راكن ها هستند.
اما مطالعات اخير نشان داده است كه پاندا يك خرس واقعي است.
اين خرس تقريباً از گياهان ني تغذيه مي كند. ممكن است اين حيوان 12 ساعت از روزش را صرف جويدن ساقه و برگهاي ني كند.
علت زياد خوردن يا پرخوري حيوان به خاطر پايين بودن سطح ماده غذايي درون ني است، پس پاندا مجبور است مقدار زيادي از اين گياه را براي به دت آوردن همه مواد غذايي مورد نياز بدنش بخورد.
پانداهاي بزرگ گونه خطرناكي هستند و تصور مي شود كه تنها 1000 تا در جنگلها باقي مانده است.
ويژگيها:
خرس بزرگ و خپل سياه و سفيد، سرش سفيد است اما چشمها و گوشهايش سياه هستند و پاهايش هم سياه هستند.
بلندي: بدنش از 4/152 تا 88/182 سانتي متر بلندي دارد و 87 تا 137 كيلوگرم وزن دارد.
زيستگاه: جنگلها، بطور عمده در كوهستانها با بيشه هاي گياهان ني دار.
دامنه گستردگي: چين مركزي
خرس قطبي
خرس هاي قطبي ممكن است در هر لحظه از روز و يا سال در حال فعاليت و در جستجوي شكار در روزهاي بلند تابستان و شبهاي بلند زمستان باشند .
موهاي پوشش بدن حيوان درحفظ گرماي بدن و سر زندگي حيوان هنگام شنا كردن بسيار پر اهميت است . يك شناگر ماهر كه تنها با پاهايش جلويش مانند پدال زدن در آب پيش مي رود و پاهاي عقبي موقع حركت به دنبال آن كشيده مي شوند كه يك ويژگي شاخص در ميان چهار پايان خشكي است اين حيوان عمدتاً از خوك هاي آبي جوان و فيل دريايي تغذيه مي كند .
ويژگي هاي ظاهري : يك خرس سفيد بزرگ با گردن كشيده و گوشهاي كوچك .
بلندي : 36/213 تا 28/335 سانتي متر بلندي بدن است .
زيستگاه : در محدوده آبها جائيكه خوك هاي آبي فراوانند . گاهي در توندرا ( دشت هاي هموار سرزمين هاي سردسير ديده شده اما هرگز مدت زيادي در خشكي نبوده است ) .
گونه هاي هم خانواده : خرس سياه و خرس گريزلي .
نوشته ای از سایت: شمیم
شير كوهي
شيركوهي را همچنين، پوما، پلنگ سياه، گربه وحشي كوهپايه مي نامند كه بيشتر از آهوان تغذيه مي كند.
ديگر غذاهايي كه به طور پيوسته مي خورد به طور شگفت انگيزي جوجه تيغي و مرغ است.
امروزه شيرهاي كوهي عمدتاً در شمال غربي آمريكا زندگي مي كنند اگر چه تعدادي در تالابهاي فلوريدا زندگي مي كنند جايي كه آنها را پلنگهاي سياه فلوريدا مي نامند.
ويژگيهاي ظاهري:
گربه بزرگ به رنگ قهوه اي مايل به زرد با دم بلند نوك سياه .
بلندي (درازا): بلندي بدن 92/121 تا 88/182 سانتي متر ، دم 34/53 تا 98/93 سانتي متر و 30/73 كيلوگرم تا 137 كيلو وزن دارد.
نژادهاي هم خانواده: اوسلوت (پلنگ خالدار بومي آمريكا) ، جگوار.


دوست خوب را در روز سختی باید شناخت.
حضرت علی (ع)
هم نشینی با نادان نامبارک است.
حضرت علی (ع)
و همانا نادان کسی است که خود را نسبت به چیز هایی که نمی داند دانا به شمار آورد.
حضرت علی (ع)
اگر دوست داری به تو نیکی شود تو نیز نیکی نما.
حضرت علی (ع)
در چشم های مادر
صد دشت آفتابی
صد کوهسار پر برف
صد آسمان آبی
در چشم های مادر
خوبی و مهربانی
در چشم های مادر
آواز باد و باران
شادابی هزاران
گلزار در بهاران
در چشم ها ی مادر
امید و شادمانی
محمود کیانوش
روزگاری در گوشه ای از جنگل پر درخت آقا موشه با خانواده اش زندگی می کرد. روزی از روز ها شکارچی جوانی به آنجا آمد. او به همه حیوان ها آزار می رساند حتی حیوان های کوچک مثل موش ها را هم راحت نمی گذاشت. یک روز که موش کوچولو از لانه بیرون رفته بود شکارچی سنگ بزرگی به طرف او پرتاب کرد و او را کشت. آقا موشه که از مرگ فرزندش خیلی ناراحت شده بود برای انتقام از شکارچی نقشه ای کشید. بعد پیش دوستش عقرب رفت تا از او کمک بگیرد . عقرب که می دانست شکارچی دشمن همه ی حیوانات جنگل است و با دشمن هم باید جنگید قبول کرد که به او کمک کند. او در سوراخی پنهان شد. موش تعدادی سکه را که جمع کرده بود با خودش آورد و سر راه شکارچی گذاشت. آخرین سکه را هم جلوی در سوراخ قرار داد. شکارچی طمعکار با دیدن سکه ها آن ها را جمع کرد تا به سوراخ عقرب رسید. اما همین که خواست آخرین سکه را بردارد عقرب دست او را نیش زد. شکارچی که از شدت درد فریادش به آسمان بلند شده بود پا به فرار گذاشت و دیگر به آن جنگل نیامد. به این ترتبب حیوان کوچکی مثل موش توانست با کمک دوست خود بر دشمن بزرگی مثل شکارچی غلبه کند و حیوان های دیگر را هم از شر او نجات دهد.
نوشته ای از کتاب:مرزبان نامه
دیوانه ها
دوتا دیوانه به هم رسیدند.یکی با دست خورشید را نشان داد و گفت:((می دانی این خورشیده یا ماه؟)) دیوانه ی دومی گفت:((نمیدونم من هم مثل تو در این شهر غریبم.))
ساندویچ
مظفر به ساندویچی رفت و گفت:((دو تا ساندویچ بدهید.))ساندویچی پرسید:((می خوری یا می بری؟)) مظفر گفت:((یه می خوری یه می بری.))
در زمان های خیلی قدیم وقتی که هیچ موجودی روی زمین زندگی نمی کرد تمام سیارات منظومه شمسی باهم دوست بودند و به خوبی و خوشی زندگی می کردند. یک روز خورشید گفت:(( من شما را دوست ندارم چون شما سیاره هستید و من ستاره آخر من چه قدر به شما نور و گرما بدهم؟)) یکی از سیاره ها گفت :(( تو داری وظیفه ات را انجام می دهی.)) خورشید ناراحت شد و رفت. پلوتون گفت:(( هوا دارد سرد می شود بهتر است از اینجا برویم.)) اورانوس و نپتون هم همراه او رفتند. بقیه ی سیاره ها هم می خواستند بروند که از سرما یخ زدند. خورشید آنها را دید دلش به حال آن ها سوخت. رفت و با نور خود و گرمایی که ایجاد می کرد یخ آن ها را آب کرد. ولی نپتون و پولوتون و اورانوس چون خیلی دور بودند یخ زده باقی ماندند.
خط های روی زبان هر انسان با انسان دیگر فرق می کند مانند خط های روی انگشتش. انسان تنها جانداری است که به پشت می خوابد. عطسه کردن با چشم های باز غیر ممکن است. ناخن های ما در طول سال تنها ۲ سانتی متر رشد می کند. چشم های ما از زمان تولد به بعد دیگر رشد نمی کنند در حالی که بینی و گوش های ما تا آخر عمر به رشدشان ادامه می دهند. در بدن ما هر ثانیه ۱۵ میلیون سلول خونی تولید و همین اندازه سلول نابود می شود. در بدن یک انسان بزرگ سال ۲۰۶ قطعه استخوان وجود دارد ولی در بدن بچه ها ۳۰۰ قطعه.(هنگام رشد بعضی از استخوان ها با هم یکی می شوند.) کوچک ترین استخوان بدن استخوان رکابی گوش است که درازی آن کم تر از ۳ میلی متر است. هر فرد به طور میانگین ۴ میلیون و ۲۰۰ هزار بار در سال پلک می زند یعنی هر روز ۱۱ هزار و ۵۰۰ بار. بدن هر انسان ۶۴۰ ماهیچه دارد که جمعا نصف وزن بدن را تشکیل می دهند. ۸۰ درصد از مغز انسان را آب تشکیل می دهد. سنگین ترین مغزی که تا به حال بین انسان ها ثبت شده ۲ کیلو و ۳۰۰ گرم وزن داشته است. رشد موی سر در هر سال حدود ۵/۱۲ سانتی متر است.
من با تو ، تو با من می خوابم ، می خوابی
می بینم ، می بینی می نوشم ، می نوشی
خوش حالم ، خوشحالی گاهی که چیزی را
غمگینم ، غمگینی می پوشم ، می پوشی
چشمم را ، می بندم آئینه! من رفتم
چشمت را ، می بندی اما تو ، می مانی
هاهاها ، می خندم زیرا من ، جان دارم
هاهاها ، می خندی اما تو ، بی جانی
در کشوری دور پادشاهی حکومت می کرد که در نادانی و ابلهی مشهور عام و خاص بود . پادشاه ابله هر روز دستوری می داد که باعث بی نظمی و هرج و مرج می شد. یک روز دستور می داد که لباس بلند بپوشند. یک رو دستور می داد هیچ کس در کوچه و خیابان حرف نزند. یک روز هم به فکرش رسید حالا که خزانه خالی شده ، توی شهر بگر دند و هر کسی را که عیبی در بدن دارد صد تومان جریمه کنند. ماموران شاه در شهر پخش شدند و جلوی هر کسی که کور یا کچل بود می گرفتند و صد تومان به زور از او می گرفتند. یک روز یک روز ماموری توی میدان شهر می گشت و به دنبال شکار بود که چشمش به مردی افتاد که گوشه ی میدان نشسته بود. وقتی خوب دقت کرد، دید که یک چشم مرد کور است. دستانش را از خوشحالی به هم مالید و رفت جلو دستش را جلوی مرد دراز کرد و گفت :(( آهای مرد، صد تومان به خاطر عیبی که در چشم داری بده !)) مرد کمی جا به جا شد و نالید:(( چه چه چه را ... آآآخه ...)) مامور لبخندی زد وگفت :((به به ! زبانت هم که می گیرد، باید صد تومان دیگر هم جریمه بدهی .)) مرد زیر بار نرفت. مامور یقه ی او را گرفت و در این کشمکش کلاه از سر مرد افتاد. مامور تا چشمش به کله ی مرد که مثل آینه برق می زد افتاد، قهقه ای زد و گفت :(( به به! آفرین کچل هم هستی! حالا حسابت شد سه تا صد تومانی !)) مرد بیچاره هر طوری بود ، خودش را از دست مامور خلاص کرد و فرار را بر قرار ترجیح داد. مامور تا چشمش به مرد افتاد که لنگان لنگان فرار می کند، داد زد:(( آهای شل هم که هستی! بایست! تکان نخور که گنجی!))
جواب منطقی
بیماری از دکتر خود پرسید: چرا جراحان در هنگام عمل بیمار صورت خود را با پار چه ی سفیدی می پو شانند؟ جراح گفت: برای اینکه اگر عمل موفق نشد بیماران آنهارا نشناسند!
حرف در خواب
مردی در خواب حرف می زد. همسرش او را بیدار کرد و گفت: چرا در خواب حرف می زنی؟ شوهر گفت: آخر تو که در بیداری فرصت نمی دهی من حرف بزنم، ناچارم در خواب حرف بزنم که آن هم تو نگذاشتی!
وقتی کفش های شما به پایتان تنگ می شود چه می کنید؟ به زور آن ها را می پوشید؟ پاهای شما هم مثل سایر قسمت های بدنتان مرتب رشد کرده و بزرگ می شوند و کفش ها تنگ تر به نظر می آیند. در این صورت شما کفش های خود را در می آورید و کفش های بزرگ تری می پوشید که اندازه ی پایتان باشد. همین جریان برای پوست مار ها هم پیش می آید. وقتی که یک مار بزرگ می شود پوستش برای او تنگ می شود. در این هنگام بدن مار پوست جدیدی می سازد و پوست قبلی می افتد. به این کار (( پوست اندازی)) می گویند. مارهای جوان که رشد بیشتری دارند بیشتر از مارهای مسن پوست اندازی می کنند. اگر دلتان می خواهد که یک مار را از نزدیک ببینید به باغ وحش بروید. در آنجا می توانید با خیال راحت حتی به مارهای سمی هم نزدیک شوید و آن ها را تماشا کنید زیرا در بعضی باغ وحش ها مارها را در قفسه های شیشه ای نگهداری می کنند. در آنجا حتی ممکن است پوست اندازی یک مار را هم تماشا کنید.
نوشته ای از کتاب: چیست؟چگونه؟چرا؟و...
یکی بود یکی نبود . روزی دختری به نام نازی بود . اما او این اسم را دوست نداشت . هر وقت که او را می زدند عصبانی می شد . روز ها می گذشت و او از این موضوع رنج می کشید اما هیچی نمی گفت . بالاخره روز مدرسه رفتن او فرا رسید . او با خوشحالی کارهایش را انجام داد و به تخت خواب رفت تا زود بخوابد . ناگهان مادر صدازد:(( نازی مسواک زدی؟)) نازی با عصبانیت جواب داد :(( بله زده ام .)) و بعد رفت تا بخوابد . صبح تا خروس قوقولی قوقو کرد نازی زود بیدار شد و با خوشحالی دست و صورتش را شست و بعد به سر سفره رفت تا صبحانه بخورد . اول به مامان و بابا سلام کرد.بعد شروع کرد به خوردن صبحانه . بعد از صبحانه مادرش به او گفت :((نازی جان لباس هایت را توی کمد گذاشته ام برو لباست را بپوش و بعد به مدرسه برو .)) نازی با عصبانیت گفت :(( مادر جان میشود دیگر مرا نازی صدا نزنید آخه من از این اسم متنفرم .)) و رفت لباس هایش را پوشید . بعد کیفش را برداشت و از خانه بیرون رفت . سرویس دم در منتظر او بود . نازی وقتی سوار سرویس شد با دو ستانش آشنا شد . همه ی دوستان نازی اسم هم دیگر را می پرسیدند ولی تا از نازی پرسیدند نازی چیزی نگفت . راه خانه تا مدرسه خیلی زیاد بود . نازی هم که خیلی خسته شده بود میان را خوابش برد . وقتی که خوابیده بود اسم نازی از او ناراحت شده بود و تصمیم گرفت تا فرار کند . و همین کار را هم کرد. وقتی که دخترک بیدار شد دید اسم او فرار کرده است . او خیلی خوشحال شد. بالاخره به مدرسه رسیدند . دخترک با این که خوشحال بود ولی نگران هم بود . نگران این بود که اگر باز هم دوستانش از او پرسیدند که اسم او چیست چه بگوید. دخترک وقتی وارد مدرسه شد گربه ای را دید به گربه گفت :(( اسمت را به من می دهی ؟)) گربه گفت :(( باشد می دهم .)) دخترک که دیگر اسمش گربه شده بود نگرانی نداشت .وقتی که به کلاس رفت بچه ها از او پرسیدند که اسمت چیست؟ دخترک گفت :(( گربه !!)) و همه ی بچه ها خندیدند . دخترک که خیلی ناراحت شده بود با خودش گفت :(( ای کاش اسمم فرار نمی کرد و من اینقدر خجالت نمی کشیدم .)) اسم دخترک تا این حرف را شنید تصمیم گرفت تا وقتی دخترک به خانه آمد به سر جایش برود و دوباره بشود اسم نازی . و همین کار را هم کرد . فردا که نازی دوباره به مدرسه رفت گربه را دید و به او گفت:(( گربه ی مهربان بیا و اسمت را بگیر و برو .)) گربه هم اسمش را گرفت و شاد و خوشحال رفت . نازی وقتی به سر کلاس رفت بچه ها خندیدند و دوستش گفت :(( خانم گربه وارد می شود !! )) دیگری گفت :(( شاید تغییر اسم داده باشد اسمش شیر یا پلنگ است!! )) نازی گفت :(( نخیر من دیگر گربه نیستم . من نازی هستم . )) و اسم نازی دیگر با او قهر نکرد.